خرید بک لینک
یکسال میگذرد از آن اول مهری که صبح را مثل برق از جایم کنده شدم و بدون حرف و حدیث اضافه ای با دینگِ گوشی که خبر میداد رسیده ای،پایین پریدم و بعد صبحانه خورده نخورده رو به تخته لحظه ها را شمردم که نباشد این شروع کلاسها و باز پرواز کنم بسمتت و برویم پاییز را باهم جشن بگیریم. یکسال میگذرد از پاییزی که تلخ و شیرین اما جفتِ هم پشت سرش گذاشتیم... فردا اولین روز از اولین ماه نارنجی هاست که دیگر نه چشم انتظار کلاس و نه آن صبحانه های سمبلِ توی ماشین و نه بوکشیدن پاییز از درختان جاده ی پیچ خورده ی دیزین و نه حتی سیاهه ی عزای محرم و ترافیک های همیشه با تو خوش و حاجتِ خدایا سخت را آسان ،تلخ را شیرین کنش هستم! فردا میشوم دوباره همان دختر رنگ پریده ای که گره موهایش را زیر روسری پنهان کرده و فکر میکند ای کاش این،فصل آخرش باشد...

برچسب: نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:44

کسی صدایی از قلقلش نمیشنوید حتی آن دوده های سیاه که سر و رویش را چرک کرده بود را هم نمیدید،اما آتش از زیر خاکستر شعله میزد و میدرید!دلش ویران شده بود،میان آن شریعتی طویل حوالی ایستگاه شلوغ و پر هیاهوی قلهک گوشه ی کافه ی خفه و گرمی که دختری چمبرک زده و خیره به دهان مرد ناشناس سراپا گوش بود!چانه اش را میتکاند با هر نقطه ی پایان و بغض را در سرش حبس میکرد،چه کسی پیش از این گفته بود که بغض در گلو رسوب میکند؟؟؟ بغض او از مویرگ های مغزش،از لابه لای خاطرات ریشه میزد و تا منتها الیه قلبش را سوراخ میکرد،سرش را تکان میداد مبادا کسی شاخ و برگش را از کناره های چشمانش دیده باشد! دختری آنجا نبات را در استکان چاق و بدقواره ی چای میساباند و با هر گره ای که از زبان مرد باز میشد و چراغ های ندانم کاری اش را روشن میکرد محکمتر دهانش را قفل میزد دختری آنجا کنار دیوار آجری همان کافه ی تنگ و تاریک حوالی ایستگاه شلوغ قلهک میان خیابان طویل شریعتی کینه را ،خشم را، زخم را شناخت و دوست داشتن را ترک کرد

برچسب: نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:44

می دانی؟! نه نمیدانی! اما اگر میدانستی چه خوب میشد! مثلا میدانستی دوای این سردرد های نیمه شبی که خواب و خیالم را مشوش میکند چیست!؟ یا میدانستی وقتی گوشه ی سمت چپ نیم تنه ام آنجایی که یکریز میتپد تیر میکشد چه باید بکنم!؟ یا وقتی بعد آنهمه دارو هنوز معده ام سوزن سوزن میشود چه چیز بخورم بهتر است!! حتی این گوشه های ناخونم،مییینی؟! این پوسته پوسته ها... اصلا اینها را ولش کن! خودت چطوری؟! فردا کدام ایستگاه ،رو به روی کدام خیابان ،نبش کدام مغازه بایستم که بیایی؟! آخر میدانی؟! نه نمیدانی!!"که تو هم دردی و هم درمانی..."

برچسب: نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:44

هر کدوم یه گوشه این شهر و دنیا بودن! هر کدوم سرشون گرم یه کاری بود، بعضیا مامان بودن،بعضیا همسر،بعضیا هم به قول خودشون فور اِور سینگل:)) اما موقع حرف زدن هنوزم همه با هم اما هر کدوم یه سوژه ای و دست میگرفتن و وویس از پی وویس... ما آدمایی بودیم که شکلمون هیچ مثل سابق نبود، صدامون اون هیجان و ذوق و نداشت، حوصله مون اونهمه نمیکشید! اما اگه دستمون به هم میرسید با همون لواشک های کثیف و کوکی های خشک و عدسی های آب بندی شده هم عشق میکردیم! کیه که جرئت کنه و بگه دنیا عوضش نکرده، دلش و مرکز سیبل نذاشته، با پا پسش نزده و با دست پیشش بکشه؟!!! کیه که بگه دلش تنگ نشده!!!

برچسب: نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:44

نشسته بودم یک گوشه و هی چشم میدوختم به آدمهایی که خندان می آمدند و خشمگین از راه به در میشدند! به آدمهایی که با گل، یک تکه از کاشی دوست داشتنیم، کتاب چاپ اصل ارزشمندم، روسری خوش رنگ و لعاب و غیره می آمدند و با سنگ و شیشه های شکسته ی کف دستشان میرفتند... نشسته بودم یک گوشه و فکر میکردم اگر این شیشه ها نشکند یکروزه خیلی خیلی نزدیک حتما سرشان را نشانه بگیرد، عیبی ندارد اگر حالا یک قطره درد از سوزش شیشه خرده های کف دستشان بچکد بگذار حالا یک قطره باشد تا فردا که یک دریا بگذار من سنگ و تیشه باشم و تو شیشه و ریشه بگذار این داستان سر نگیرد اینهمه دراز...

برچسب: نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:44

صفحه بندی